دسته
تور پارمیدا
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 719
تعداد نوشته ها : 12
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
GraphistThem273

یه قسمت از کتاب "چگونه از تنهایی لذت ببریم" نویسنده‌ی کتاب که من با کتابش یه رابطه‌ی موافق مخالفی شدید دارم نوشته:
[چطور ممکنه تو دنیای نسبتا پررونق و توسعه یافته امروزی که بیشتر از هر زمان دیگه‌ای در تاریخ چیزهایی مثل استقلال، آزادی فردی، رضایت از زندگی، حقوق بشر و مهم‌تر از همه فردگرایی یک ارزش بحساب میاد زندگی کنیم، اما افراد مستقل، آزاد و خرسند، از تنها بودن وحشت داشته باشن؟ ]




اولش فکر کردم با نویسنده مخالفم، من از تنهایی وحشت ندارم و با اینکه آدم اجتماعی هستم و دوستان زیادی دارم و با خانواده رابطه خوبی دارم اما برای حقوق انسانی، استقلال و فردگرایی در هر شکل رابطه‌ای ارزش قائلم، برای تنها شدن هم ارزش قائلم و فکر میکنم تنها شدن در روزمره و در سفر بهم کمک میکنه افکارم مرتب و دسته‌بندی بشن. اما امروز با رسیدن عصر جمعه، یاد این قسمت از کتاب افتادم و از گذروندن عصر جمعه تو خونه یه لبخند غمگین زدم. می‌تونستم به جای درست کردن ساندویچ سرد و نشستن پای سریال و ورق زدن کتاب، مثل خیلی از دوستان و اطرافیانم عصر جمعه رو پیش خانواده که حالا یک قاره ازم دورن بگذرونم و بشینم دور میز شلوغی با دستپخت مامان و خنده‌ها و صحبت‌های ما که یه خانواده پرجمعیتیم و البته لذت بردن از کرختی بی دغدغه عصر جمعه در کنار خونواده .
غروب غمگین امروز تهران با این حس وحشت از تنهایی گذشت اما راستش حالا فکر میکنم که نه! واقعا با نویسنده کتاب که رفته و تنها در کلبه‌ای در یک طبیعت دورافتاده اسکاتلند زندگی میکنه و تبلیغ زندگی تنها میکنه مخالفم. دلیل نمیشه برای اینکه یک آدم مستقل از تنهایی نترسه از اجتماع دور بشه و ارتباطاتتش رو به شدت محدود کنه. دلیل نمیشه آدم امروزی احساساتش نسبت به خانواده و دوستانش رو به عنوان ترس ببینه! من از تنهایی نمی‌ترسم اما دلم برای معاشرت و دیدن آدم‌های مورد علاقه‌م تنگ میشه و از دیدنشون لذت میبرم. همونقدر که از تنهایی لذت میبرم! زندگی باید یه هارمونی از ترکیب همه‌ی این لذت‌ها باشه...


دسته ها :
سه شنبه بیست و نهم 11 1398


من در رویاهام هم همچین تصویر محشری رو تصور نمیکردم که روزی سوار بر موتور در تاریکی در جاده‌های خاکی کشوری ناشناخته در آسیای جنوب شرقی به دنبال نور طلوع بر معابد برم، در گرگ و میش هوا به بالای بنایی برسم و روی آجرهای سردش منتظر بشینم تا ذره ذره بیرون اومدن خورشید رو شاهد باشم و دونه دونه با چشمم بالن‌ها رو ببینم که از هوای گرم باد میشن و بالا میان و به آسمون هزار رنگ پرواز میکنن تا این منظره‌ی بی‌نظیر، با طلوع و نور نارنجی بر معابد و آسمون پر از بالن، تکمیل بشه.

این تصاویر باشن اینجا به یادگار از یک طلوع جادویی در باگان شهر هزار معبد میانمار
تا مو هر از چندگاهی از خودم بپرسم:
چند طلوع از روزهای زندگیت هست که بیدار شدی و به چشم دیدی؟ چندطلوع رو تابحال بخاطر سپردی؟ و چندتا از این طلوع‌ها رو به چه قیمت میتونی از سرنو بخری؟!



این طلوع بی‌شک یکی از به یاد موندنی‌ترین لحظات زندگیم شد. لحظه‌ی عجیب طبیعت و جدا شدن روح از بدن... باید نذر کنم هر چند وقت یبار بیام شهر هزار معبد و یه طلوع رو اینجا تماشا کنم! قول میدم آخر سفر یه سری استوری "راهنمای سفر به میانمار" درست کنم 🙏



دسته ها :
سه شنبه بیست و نهم 11 1398
X